تبليغاتX
درآغاز کلمه بود

درآغاز کلمه بود

ادبیات __ آریا نگین تاجی

ادامه داري تو

 

 

سه شنبه۷آذر۱۳۸۵

 

 

 

 

 

بهشت من !

تو ازمرگ جلوا فتاده اي

وپشت گورستانهاي پير

نامه هايت رابرايم مي نويسي

اما

 

ادامه داري تو

حتا درليوان بالاي تختخوابم

مثل سرچشمه هاي زاينده رود

ومن 

 

 

ادامه ات مي دهم

با نوشيدنت

هرشب قبل  ازخواب

 

 

 

بهشت من!

فردا صبح ازاين جهنم دره فرارمي كنم

مي آيم

مي آيم

مي آيم

نه

آمده ام دنبا لت ازهمين سطر

ديگرگريه هايم بزرگ شده اند

مثل زاينده رود

مثل موهايت كه بزرگ

مي ريزند روي شانه هات   

شبيه ترازمارهاي كمرگاه كوه

كه مي پيچند وآوازمي خوا نندزهرآگين:ايست

وگرنه شليك مي كنم

شايدبه جستجوي تو از وطنم خارج شده باشم

هوا داغ است

ليواني در دست

دهانم از طعم تمشك هاي وحشي پراست

وكسي جزمن نمي داند

حتا بين مرز بهشت وجهنم نيز

درگيريهايي به چشم مي خورد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  | 

نقد تطبیقی

 

 

 شنبه3۱تیر 1385

013344.jpg

 

 

فرويد نام آشنايي است با عقده اوديپش و اوديپ نا م آشنايي است براي اهل قلم. اوديپ كيست و از كجا آمده است؟ او كه به نفرين خدايان گرفتار است با دودمانش. جايي كه شگفت ترين حادثه تاريخ رقم مي خورد تا بعدها جنجالي ترين نظريه روانكاوي از ذهن مردي ديگر بگذرد و او براي هميشه روانكاوي را مديون خودش كند و همين طور تاريخ ادب و علم ورق مي خورد و هر چيزي به كسي مديون است و هر كس به چيزي. آيا اين گونه، رستم مديون فردوسي است؟ و يا فردوسي مديون رستم؟ و يا ما مديون هر دو؟! داستان هاي پدر و پسركشي نمونه هاي فراواني در تاريخ دارند كه شهره ترين آنها رستم و سهراب و اوديپوس است. محققي انگليسي به نام پاتر هشتاد قصه از اين داستان ها را در بين اقوام و قبايل مختلف يافته و آنها را با يكديگر سنجيده است. با اين وجود رستم و سهراب و اوديپوس با وجود وارونگي پدركشي و پسركشي تفاوتي ديگر نيز دارند. تراژدي رستم و سهراب با مرگ سهراب جوان پايان مي يابد. اما تراژدي اوديپوس تازه بعد از پدركشي آغاز مي شود. فرويد نام نظريه خود را يافته بود و انگار كه هيچ، به يقين آدمي را رهايي از تقدير نيست جز آنكه خودش را نابود كند و بي شك اين نابودي خود، تقديري بيش نيست.

مادر خودش را به دار مي آويزد. پسر خودش را كور مي كند تا راهي تقديري ديگر يعني تبعيد شود، تا نمايشنامه دوم سوفوكلس شكل بگيرد و ادامه يابد...اما سهراب و عقده اوديپي كه هم بر او مصداق دارد و هم ندارد. سهرابي كه فقط به خاطر لذت يك شبه و گناهي شيرين متولد مي شود تا تراژدي زندگي اش تا ۱۲ سالگي ادامه يابد و عاقبت با خنجري از جانب پدر كه نماد جنسي دارد بميرد و مردنش طوري باشد كه بيشتر از آنكه بر نامردي دنيا و آدم هايش تف بيندازيم، بر جان كندنش اشك بريزيم، تا فردوسي هم مجبور باشد به خاطر تسلاي دل خوانندگانش، يا به خاطر تحريفي! صورت گرفته بنويسد، آن هم در  آخرين بيت

۱۰۵۳ يكي داستان است پرآب چشم\دل نازك از رستم آيد به خشم

تقدير در سهراب هم حرف اول را مي زند. اسب رستم بي خودي در شكار گور، گم و گور نمي شود. دل رستم بي خودي قبل از شكار غمگين نيست:

غمي بد دلش ساز نخجير كرد\كمر بست و تركش پر از تير كرد.

و سهراب بي خودي در حالت مرگ نمي گويد

از اين خويشتن كشتن اكنون چه سود\چنين رفت و اين بودني كار بود!

آنچه بودني است بايد كار خودش را انجام دهد وگرنه رأس هرم دنيا و آخرت اشكالي دارد و يا اصلاً نيست. رستم خويشتن خويش را مي كشد. سهراب را. نطفه اي را كه در حالت مستي بسته بود. يعني نفس خطاكار و شهوت اسير خود را. و در اين جا حتي فرافكني مي كند. ديگري را به تاوان گناه خود مي كشد و حال آنكه خارج از ديدگاه اين نوشته از نظر حقوقي سهراب خود مرد ديگري است. حق ديگري.از تقدير كه بگذريم و نگذريم، تقدير بالاترين چيزهاست و هميشه ياران فراواني دارد. اوديپوس كه از طرف پدر و مادر بر كوه كيتاريون رها شده است، توسط چوپاني نجات مي يابد و بزرگ مي شود و تلاش هاي سهراب نيز براي شناختن پدري كه نامش را هم مي داند بي نتيجه مي ماند. سئوال از هجير و كشته شدن زند رزم. اوديپوس كه از سرنوشت شوم خود آگاه است با تقدير به مبارزه برمي خيزد تا از پدر و مادرش فرار كند. اما تقدير درست او را سر راه واقعه قرار مي دهد. در راهي پدر را مي كشد و بعد نزد مادرش مي رود. سهراب از سرنوشت شوم خود آگاه نيست و به سمت پدرش مي شتابد، حال آنكه از نگاهي فرويدي مادرش را در تصاحب خود دارد و شايد همين تصاحب مادر و نبود پدر باعث شده است كه از ابتدا سهراب در خودآگاهش به دنبال به شاهي رساندن پدرش باشد نه كشتنش. ولي در ناخودآگاهش كه فرويد بر آن تاكيدهاي فراواني دارد بايد براساس عقده اوديپ درونش با پدرش به مبارزه برخيزد و برمي خيزد. و در آخر يك وارونگي در عقده اوديپ فرويد رخ مي دهد و آن اينكه به جاي پدر _ پسر جان مي بازد. و اين گونه آيا تحريفي در ذهن قهرمان ساز فردوسي رخ نداده است. مگر نه اينكه در كشتي اول زور پسر بر پدر مي چربد و او را به زمين مي زند و بعد پدر با فريبي از چنگ پسر رها مي شود:

۸۳۹ به كشتي گرفتن برآويختند\ز تن خون و خوي را فرو ريختند\بزد دست سهراب چون پيل  مست\برآوردش از جاي و بنهاد پست\به كردار شيري كه بر گور نر\زده چنگ و گور اندر آيد به سر\نشست از بر سينه پيلتن\پر از خاك چنگال و روي و دهن\يكي خنجري آبگون بركشيد\همي خواست از تن سرش را بريد\به سهراب گفت اي يل شيرگير\كمند افكن و گرد و شمشير گير\دگرگونه تر باشد آيين  ما\جزين باشد آرايش دين ما\كسي كو به كشتي نبرد آورد\سر مهتري زير گرد آورد\نخستين كه پشتش نهد بر زمين\نبّرد سرش گرچه باشد به كين \گرش بار ديگر به زير آورد\ز افكندش نام شير آورد\۸۴۹ بدان پاره از چنگ آن اژدها\همي خواست كايد زكشتن رها

آيا فردوسي عين همين فريب رستم ما را فريب نداده است؟ فريبي كه در اين يازده بيت حتي دوستداران رستم نيز از او نمي پذيرند. رستمي كه بايد پايان مي يافت اما ذهن خودآگاه فردوسي دريك كشتي شبانه بر ذهن ناخودآگاهش برتري يافت تا رستم نامي نامي تر شود و با حيله اي بماند براي ادامه كتاب فردوسي كه بايد سترگ تر از كار در مي آمد. سوفوكلس نيز به گونه اي ديگر داستان اوديپ خود را ادامه مي دهد. اوديپ خودش را تبعيد مي كند و دخترانش آنتگينه و آيسمنه او را باز مي يابند و همراهي مي كنند تا عقده الكترا در دختران نيز مصداق پيدا مي كند و پسرانش اته اكلس و پولونيكس در شهري كه گورمادر آنجاست مي مانند و براي تصاحب مادري بزرگ تر مام ميهن و سرزمين باهم مي جنگند تا باز عقده اوديپ فرويد به نوعي ديگر در داستان سوفوكلس حقيقت خود را به نمايش بگذارد. بارها به يادم آمد اگر فردوسي كتاب خود را با پهلوان پسر به جاي پهلوان پدر ادامه مي داد، كار چگونه از آب در مي آمد: پهلواني نو با ذهني نو. و تداوم پهلواني از پدر به پسر در ذهن هر خواننده اي اين گونه شكل مي گرفت كه ايران هيچ وقت از پهلواناني كه از نسل رستم هستند خالي نمي شود. پسر به جاي پدر، پسر به جاي پدر و پسر به جاي پدر ... و اين گونه هر ايراني در طول تاريخ به پهلواني زنده و اسطوره اي در ميهن اش افتخار مي كرد مثل نجات دهنده  اي در دين ها. سوشيانت، مهدي و حضرت مسيح!! ولي اينجا هميشه سنت و بنياد بر تجدد پيروز است آن گونه كه محققان گفته اند.

اما شايد ذهن فردوسي زيرك تر از ياد من است چرا كه با تداوم نسل رستم ديگر عرب و غيرعربي پا به اين خاك نمي گذاشت. مغولي براي ما معناي غول نداشت و ...

سهراب مرد و حالا هم هر روز سهرابي مي ميرد و حالا هم كه كار جور در نمي آيد و اين در و تخته به هم نمي خورد. اوديپ را كمي رها مي كنم تا به ذهني مجرد كه از سهراب و رستم دارم، برسم. مي رسم و سعي مي كنم گذرا بگذرم. عين رستمي كه به تهمينه رسيد و پگاه مهر ه اي از بازو براي يادگاري و نشان به زن يك شبه داد تا بر بازو، و موي دختري و پسري بندد و بدوزد و انگار اين زن يك شبه علم غيب دارد كه از پوري سخن مي گويد و علم غيب نيست كه آرزو و روياي واقعي است كه به زبان مي آيد. آرزو و روياي هر زن ايراني از زبان تهمينه.تهمينه اي كه در روياهاي خود به دنبال مردانگي رستم است و اين تفاوت غريبي است كه بين روياي تهمينه و روياي زنان امروز است. گويا مردانگي امروزه در جيب شلوار و پالتو و دسته چك ها پنهان شده است. تا جايي كه براساس تحقيق جنجالي روانشناس «ديويد باس» اغلب زنان در وهله نخست به اقتصاد جفت اهميت مي دهند. اما ببينيم تهمينه از رستم چه مي خواهد:

۸۱ نجستم همي كتف و يال و برت\بدين شهركرد ايزد آبشخورت

تهمينه تنها در جست وجوي نيروي رستم است. پسري مي خواهد شبيه پهلوان تا روياهاي رستم را در آن پسر خلاصه كند. درست چون «آنت» جان شيفته رومن رولان كه شبي بي خود و دل از دست داده هم آغوشي مي كند و بعد از آن شب تمام زندگي اش را به پاي تنها پسرش مي ريزد و سهراب تنها پسري كه جان تهمينه بود، و براي او حتي خود رستم بود از كف مي رود. آفرين  كه فردوسي چقدر استادانه سوگ تهمينه را به تصوير كشيده است. تهمينه زلف تابداده خودش را مي كند.

بر ماهروي خود سيلي مي كوبد، از ديده آب خون مي ريزد. حتي گوشت بازو مي كند و از دهان خود ناله و مويه سرا مي دهد. تهمينه در اين تصويرها زيبايي گل مانند خودش را پرپر مي كند. همان زيبايي اي كه فردوسي از تهمينه در آغازگاه آن شب كذايي توصيف كرده بود. جالب اينكه به دندان همه گوشت باز فكندا... در اين سوگ توبه  حماسي _ فلسفي _ تهمينه اتفاق مي افتد و اين قدر بر اين توبه مي نشيند تا عاقبت سالي بعد پاك شده مي ميرد و دفتر تراژدي اش بسته مي شود. تراژدي گناه. و در اين توبه تهمينه برتر از رستم است آن گونه كه در پايان خواهيم گفت و دريغ كه رستم ناپدر جسد سهراب پسر را از تهمينه مادر مي گيرد و مادر بي جسد پسر بوسه بر سر و روي و سم اسبش مي زند. جامه ها و وسايل رزم پسرش را در آغوش مي كشد. راستي چرا؟! چرا كه از ديدگاه مردسالارانه ايراني و فردوسي و رستم، تهمينه بعد از زاييدن ديگر عددي نيست و نيست تهمينه اي جز اينكه شبي در آغوش مست رستم باشد براي زاييدن پسري تا تراژدي فردوسي را رقم بزند و حال آنكه رستم خود عددي نيست براي سهراب.

سهرابي كه همه از آن تهمينه است، خود تهمينه است، كه تهمينه، جواني، زيبايي و زندگي اش را به پاي آن مي ريزد و بعد هم نابود مي كند. كشتن تنها ما را نسبت به رستم خشمگين نمي كند، بلكه پدر نبودن رستم و ناشايستگي اش خشمگين ترمان مي كند. پدري كه زن! و فرزند آينده اش را رها مي كند و دنبال زندگي خودش مي رود. سهراب از نظر عاطفه پدر _ پسري از آن رستم نيست و فقط از آن تهمينه مادر است و تنها تهمينه حق دارد كه بر جسد خونين پسرش سهراب سوگواري كند و او را به خاك بسپارد نه رستم، آن هم در سرزميني ديگر و نه ايران. رستم ايراني به سهراب چه داد جز آنكه زندگي را از او گرفت و فردوسي حتي اين حق خاكسپاري را از تهمينه گرفت و به رستم داد. رستم مردي كه با توجه به فريب دادن سهراب،  آدم شك مي كند كه نكند سوگواري و حتي اقدام به خودكشي اش فريبي بيش نيست. چه قبول و چه ناقبول سهراب پسر رستم نيست مگر از ديدگاهي سكسواليته و زناكارانه. سهم رستم از سهراب فقط لذت همان شب است. ولي سهم تهمينه چيز ديگري است حتي بالاتر از دوازده سالگي سهراب. و باز فردوسي تا ابد از زن در كتابش مي نويسد:زن و اژدها هر دو در خاك به\جهان پاك از اين هر دو ناپاك به

همين ديدگاه سكسواليته و زناكارانه مرا بر آن داشت تا فكر كنم كه كشتن سهراب به نوعي مجازات گناه آن شب رستم و تهمينه بود. مسيح از هفت گناه بزرگ سخن مي گويد و شهوت يكي از آن هفت گناه است.

از هر شاهنامه خواني بپرسي آيا كار رستم و تهمينه شهوت شبانه اي در حال مستي بوده است يا نه، چه خواهد گفت؟! شما چه طور؟! گروهي متعصبان خواهند گفت مگر كوري براي خواندن بيت هاي ۹۲ - ۸۹ خودت اگر قاضي نيستي كلاهت قاضي كه مي تواند باشد! پس دوباره بخوان:

۸۹ بفرمود تا موبدي پر هنر\بيايد بخواهد ورا از پدر

چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد\به سان يكي سرو آزاد شد\به آن پهلوان داد مر دخت خويش\بر انسان كه بودست آيين و كيش\ز شادي بسي زر برافشاندند\ابر پهلوان آفرين خواندند

اين چه عروسي است كه رستم در حالي كه مست است آن هم ظاهراً نيمه شب موبدي را فرا مي خواند خواستگاري مي كند. نامزدي مي كند و همان شب سوروسات عروسي هم سر مي گيرد. حتي بيت آخري  نشان مي دهد كه جشن شلوغي بوده است آن هم در نيمه هاي شب كه همه مست خواب هستند.

•پرسيدش از خواب و آرامگاه

و حتي بي شرم تر داماد را روانه مي كند و از او نمي پرسد آيا زنش را همراه خودش مي برد يا نه و اين گونه و به هر گونه رستم در كمال نامردي زنش را همراه خودش نمي برد.

يا نزديك تر كه فردوسي با تراژدي پسركشي مي خواهد درون آلوده به گناه و پليد رستم را تصفيه كند و مگر نمي شود كه مي شود تا علاوه بر خواننده، شخصيت خود تراژدي نيز در تراژدي اش پالايش يابد.

مگر نه اينكه يكي از اهداف تراژدي پالايش روح و روان است، فردوسي رستم را در پايان به خاطر گناهي كه مرتكب شده است پالايش مي دهد و پالايش رستم آن گونه است كه از ميوه شهوت و لذت خودش انتقام مي كشد، تا لذت يك شبه هميشه براي دهانش تلخ باشد. مگر نه اينكه در جنگ دهانش كف كرده بود و پر از خاك بود و خاك در دهان پهلواني كه زني را آبستن كند و رها كند. و بدتر آنكه اگر آن زن از سرزمين ديگري باشد. حتي آوردن بيت هاي الحاقي نشان مي دهد كه دوستداران فردوسي و رستم اين كار را از پهلوان نمي پذيرند.

مجتبي مينوي هم در مقدمه رستم و سهراب مي نويسد كه به احتمال قريب به يقين ادبيات ۹۲-۸۹ الحاقي است و از آن فردوسي نيست. فردوسي نيز «به راز» را در بيت ۹۴ بي خودي نياورده است:

چو انباز او گشت با او به راز\ببود آن شب تيره دير و دراز

به راز اگر چه هم خوابگي دونفره را مي رساند اما پنهاني و در پرده بودن اين عمل را نيز نشان مي دهد. حتي حذف بيت هاي ۹۲-۸۹ ارتباط منطقي بين بيت هاي ۸۸ و ۹۳ را به هيچ وجه ناقض نمي كند.

۸۷ چو رستم بر آنان پريچهره ديد\ز هر دانشي نزد او بهره ديد\۸۸ و ديگر كه از رخش داد آگهي\نديدايچ فرجام جز فرهي...

۹۳ به خشنودي و راي و فرمان او\به خوبي بياراست پيمان او

در بيت هاي بعد كه سهراب نامتعارف گونه بزرگ مي شود نام پدرش را هنوز نمي داند. اگر اين هم آغوشي بنا به عرف معمول صورت گرفته  باشد نيازي به پنهان كردن نام پدر نيست. هر چند فردوسي عمل تهمينه را توجيه مي كند كه تهمينه مي ترسد پدر پسر را بگيرد، اما از تهمينه كه بگذريم در اين دوازده سال همسايه اي، دوستي، خويشي در كوچه و در خانه اي با سهراب هم صحبت نشده است تا براي سهراب از عروسي يك شبه پدر و مادرش بگويد؟ مگر اينكه تمام مردم شهر از تهمينه تنها شده حساب ببرند!!...  روزنامه ی شرق                                                 

  بخش دوم در ماهانه ها اسفند ۸۴ 

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  | 

چشمهاي تو

 

يكشنبه ۲۸خرداد۱۳۸۵

 

 

 

 

چشمهاي تو

چشمهاي تو

چشمهاي تو

چشمهاي تودررويا با من عروسي كرد

چشمهاي تودررويا با من پيرشد

چشمهاي تودررويا با من مرد

اين مرده مي تواند دختري باشد كه مي تواند با آهنگ بندري برقصد

قشنگ

كه مي تواند رفته باشد گل بچيند

برهنه

كه سوارقالي سليمان نامش بلقيس

بلقيس كه حرف آخرش او ل حرف عا شقش مي با شد

سين!كه سكوت توعذابم داده است

جيم !كه جوابش را نمي دانم

سكوت !سكوت !سكوت!

شبيه سيبي كه يوا شكي مي گذاري توي خوابم

اندازه ي قرمزي روي ناخنهايت

بغض آ دم وحوا

 

 

 

 

سين و سكوت وسيب من !

بلقيس من !

مراقب خودت باش

من هستم

مگر نه وقتي مي نوشتمت زير چشمانم

چتري هديه ات مي دادم

بفرماييد   قابل شما راندارد !

بازش مي كردي و مي گرفتي بالاي سرت

سري كه حالا باد موهايش را مي كشاند پشت شيشه هاي تابستان شهر

كنار دختراني كه همه مي توانند بندري برقصند قشنگ

يا بروند گل بچييند برهنه

يا دفتر مشقشان را پاره كنند در راه مدرسه

مشقهايي كه دورترها

روي هر پاره ورقش

من سليماني هستم بي بلقيس

وتو بلقيسي هستي بي سيب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  | 

لاي موهايت نور

 

شنبه۳۰ارديبهشت۱۳۸۵

 

 

 

 

 

 

اتفاق افتاده بود ساده

ساده انگار تلفن مي زني به همكلاسي ات براي احوالپرسي

احوالت را كه مي پرسم خوبي!

مي تواني بلند شوي

گشتي بزني دورحياط

مثل دوچرخه سواري دوران بچگي

بروي لي لي بازي

خط بكشي دفتركوچه ها را

بعد بيايي نفس زنان بيفتي پاي درخت گوشه ي حياط

سبز شوي وبروي بالا

بالاترازانگست هاي من

حالا پيچكي هستي روي آخرين شاخه ها

آخرين ستاره

شكوفه ي درخت آسمان

لاي موهايت نور

آفتاب پله پله  شاخه شاخه پايين مي ايد توي جنگل هاي شمال

 

 

 

 

 

 

 

درختي مي كارم پانزدهم اسفند

مي بيني شكل ساده ات هستم

كه نگاه فرشته ها رادنبال خودت مي كشي

گلهاي آفتابگردان را

به همين سادگي

سادگي بچگي از يادم نرفته بود

كه ديدمت اقدسيه

كهكشان راه شيري افتاده بود وسط پيشاني ات

خنده ي دختر بچه ي مي دويد از خم كوچه

روي نك پا

خداگم شده بودو

پيداشده بودتوي چشمهايت

... راببندوآرام بخواب

بارانها بند مي ايند

به همين سادگي

 

 

 

 

به همين سادگي

تلفن بزن واحوالم رابپرس

زنگ    زنگ    زنگ

بله!

سلام!

اي    حالم خوب است!

فقط كمي بچه شده ام

باديدن سايه ي از بچگي ات از خم كوچه

روي نك پا

مي ايي برويم خط بكشيم دفتركوچه ها را

كوچه ها پراند ازاتفاقات ساده

ساده انگار تلفن مي زني به همكلاسي ات

 براي احوالپرسي ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  | 

نقد تطبیقی

                                                       

 چهارشنبه۱۶فروردین۱۳۸۵

 

تطبیق دو نیمه ی ناتمام فروغ و شاملو

« از اواسط دهه 1960 نويسندگان زن، با توصل به تجربيات شخصي‌شان، درونمايه‌هاي خاص زنانه، از جمله تمايلات جنسي زنانه، اضطراب زنانه، زايمان، احساس مادري، تجاوز و غيره را وارد آثارشان كردند.» (برتنر، 1382، 136) در كشور ما فروغ از اينگونه است زني جهاني كه با انديشه‌هاي جهاني در ارتباط بوده است. زني كه در ساير كشورها زناني مثل او كم نيستند چه از نظر زندگي، چه از نظر شعر و چه از نظر تلفيق اين دو. يعني زندگي و شعرشان به هم گره خورده است. كتاب شعر زنان جهان (حسن‌زاده، 1380) را كه باز مي‌كنيم آلفونسيا استورني شاعره‌ي آرژانتيني شبيه فروغ است. او خود را در آبهاي ماردلپا غرق كرد. سيلويا پلات زندگي‌يي بي‌شباهت به فروغ نداشت. از شاعر معروف انگليسي« تدهيوز» طلاق گرفت. و در حالي كه سن زيادي نداشت سرش را در اجاق گاز فرو برد و به زندگي خود پايان داد. زنان ديگري هستند كه از حوصله‌ي اين نوشته خارج است و مي‌توان بين آنها و فروغ تطبيقي انجام داد.غاده السمان ، آنتونيا پوزي، كارين بويه، و از همه مهمتر گابريلا مسترال را مي‌توان نام برد. اگر چه در كشورمان تا روزگار فروغ زني شبيه او نبود، ولي همين يك نفر كافي بود تا صداي زن شاعر ايراني به گوش جهان برسد و اين يك غنيمت براي ادبيات مرد سالارانه‌ي تمام تاريخ ادبيات ماست. آن را به فال نيك گرفتيم و بدانيم كه آنچه كه براي ادبيات مهم است اثر شاعر يا شعر شاعر است نه زندگي او. از زمان رابعه به عنوان نخستين زن شاعر پارسي تا زمان فروغ سالهاي زيادي طي شده است. اما هيچ زني نتوانسته حتي تا امروز بر قله‌ي شعر زنانه‌ي ايران بايستد جز فروغ. تا جايي كه رضا براهني در مقاله‌اي به همين نام « فروغ را بنيانگذار شعر مؤنث فارسي مي‌داند.» (جلالي، 1372، 28)

اولين زن شعر پارسي، يعني رابعه از نظر روابط شخصي با نيمه‌ي ناتمام تا حدودي به فروغ نزديك است. ماجراي عشق شورانگيز رابعه نسبت به غلامي به نام «بكتاش» در تاريخ ادبيات ثبت شده است. بكتاش كه برادر رابعه او را به چاه انداخت و رابعه را در گرمابه‌اي دستور به بريدن رگ داد. (تاج بخش، 1378، 11) عطار نيشابوري در الهي‌نامه داستان آن را آورده است و رضا قليخان هدايت در مجمع‌الفصحا اين عشق را به تصوير كشيده و نام آن را « مثنوي گلستان ارم» گذاشته است. او از عشق مي‌نويسد:

عشق او باز اندر آوردم به بند

 

كوشش بسيار نآمد سودمند

بعد از رابعه، مهستي نام آشناتري است. همان كه دولتشاه سمرقندي او را اميره و محبوبه‌ي سلطان سنجر دانسته و علي‌قلي‌خان در رياض‌الشعر مي‌نويسد: هر چند مهستي از فواحش بود ليكن دست فلك به دامن وصلش نمي‌رسيد. (فرحزاد، 1380، 20)

اين زن به شدت به شعر و زندگي شاعر معاصر فروغ فرخزاد نزديك است. اگر فروغ در زمان معاصر شعرش را از مرد، از آن نيمه‌ي ديگر پر كرد. مهستي در زماني دورتر شعرش را به نام مرد ويژه كه از او نام مي‌برد آشنا كرد. او به امير احمد پسر خطيب گنجه دل بسته بود:

اي پور خطيب گنجه پندي بپذير
از طاعت و معصيت خدا مستغني است

 

بر تخت طرب نشين به كف ساغر گير
باري تو مرا و خود در اين عالم گير
(تاج‌بخش، 1378، 30)

حتي اين زن شاعر با جسارتي اندازه‌ي فروغ - حتي بيشتر چرا كه زمان او زمان بسته‌تري بوده است - براي يار خود حجره - خانه - را خالي كرده است و منتظر ملاقات يار است:

برخيز و بيا كه حجره پرداخته‌ام
با من به شرابي و كبابي در ساز

 

و ز بهر تو پرده‌اي خوش انداخته‌ام
كاين هر دو ز ديده و ز دل ساخته‌ام
(همان، 32)

بعد از مهستي ديگر كسي نيست كه زندگي و شعرش مثل فروغ به هم آميخته باشد. در ادبيات معاصر چه قبل و چه بعد از فروغ كسي شبيه او و جسور مثل او پيدا نشد. در ادبيات زنانه‌ي امروزه نيز متأثر از انقلاب و سانسور است، اگر چه شعرها از نيمه‌ي ناتمام پر است اما از نيمه‌اي كه سرزبان‌ها افتاده باشد، خبري نيست.

« بايد دو دسته از شاعران را از يكديگر تميز داد، دسته‌ي اول شاعران عين‌گرا (مانند كيتس وتي اس. اليوت) كه بر توانايي منفي شاعر تكيه مي‌كنند و او را ناظر جهان مي‌دانند و مي‌گويند كه بايد شخصيت واقعي خود را فراموش كنند. دسته‌ي دوم شاعران ذهن‌گرا كه هدفشان ارائه خودشان است كه مي‌خواهند چهره‌ي خود را ترسيم كنند، اعتراف كنند و حديث نفس گويند.» (ولك، 1373، 77)

بي‌شك فروغ در دسته‌ي دوم قرار مي‌گيرد. ولي در دوره‌ي دوم شعري در دسته‌ي دوم قرار نمي‌گيرد. شاعر پل مي‌زند به دسته‌ي اول اگر چه در برخي شعرها روي اين پل بين اين دو دسته در حركت است. شكي نيست كه هر اهل شعري مي‌داند فروغ دو دوره شعري دارد:

1-    دوره‌ي اول: اسير، ديوار، عصيان.

2-    دوره‌ي دوم: تولدي ديگر. ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.

نيمه‌ي ناتمام فروغ در دو دوره شعري دو گونه است:

1-    نيمه‌ي ناتمام بيروني و تني در دوره اول.

2-    نيمه‌ي ناتمام دروني و روحي در دوره دوم - اگر چه باز توصيف بيروني و تني را گاهي از آن نيمه داريم -.

شاملو مي‌گويد: « آثار من خود اتوبيوگرافي كاملي است. من به اين حقيقت معتقدم كه شعر برداشت‌هايي از زندگي نيست. بلكه يك سره خود زندگي است.» (صاحب‌اختياري، 1381، 75) همين سخن شاملو براي پيوند زندگي و شعر شاملو كافي است. آيدا نيز همين را مي‌گويد: « شعرهاي او اتوبيوگرافي و شرح زندگي‌اش هستند.» (همان، 17)

فروغ اگر از جهت شعري شامل دو دوره است، از جهت پرداخت اين نيمه در شعرها نيز آن را دو پاره كرده است. با دو نگرش متفاوت به اين دو پاره.

همچنان كه ديديم پوران، خواهر فروغ، مي‌گفت: فروغ دو نفر بود. زندگي شاملو اگر چه مانند زندگي فروغ عاشقانه است و اگر چه شعر او را مثل فروغ در دو دوره بررسي خواهيم كرد اما يك نيمه‌ي ناتمام دارد. و برعكس فروغ كه دو پاره‌ي مقابل او آنقدر واقعي نيست اين نيمه در مقابل شاملو چه در محدوده‌ي زندگي و در چه گستره‌ي بي‌حد و حصر شعر يك حقيقت محض است. حقيقتي كه هر اهل ادبياتي از آن آگاهي دارد. به خاطر همين حقيقت محض شعر شاملو در دو دوره قابل بررسي است:

1-    دوره‌ي كوچه، دوره‌ي بي‌آيدا

2-    دوره‌ي خانه، دوره‌ي آيدانويسي

اين دو دوره بر اساس يكي از عنوان‌هاي شعري شاملو گرفته شده است: « سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي‌گردد.»

كوچه كه حتي نام يكي از قطورترين آثار شاملو راجع به فرهنگ عامه است به مردم و اجتماع بر مي‌گردد؛ يعني شعرهاي اجتماعي و مبارزه‌جويانه‌ي او. و خانه به زندگي و خلوت شاعر و علايق‌هاي فردي و توصيف‌هاي او راجع به نيمه‌ي ناتمامش. حتي در همين شعر كه شاملو از كوچه به خانه بر مي‌گردد « واژه‌هاي شعرش را از آنچه مربوط به خانه است انتخاب كرده است: پدر، ميلاد نخستين، فرزند، نوازش، ميز، چراغ، بوسه، نطفه، باكره، باروري، جامه نودوز نوروزي، سعادت.» (حقوقي، 1368، 37)

دوره‌ي اول يا دوره‌ي كوچه شامل كتاب‌هاي: آهن‌ها و احساس، 23، قطع‌نامه، هواي تازه و باغ آيينه است كه خود اين دوره نيز قابل تقسيم به دو بخش است:

1-    قسمتي كه اغلب و حتي كاملاً مربوط به من مبارز شاعر است و آن سه كتاب 23، آهن‌ها و احساس و قطع‌نامه را شامل مي‌شود. به خاطر همين من مبارز و همدردي با مردم است كه در شعر شاملو اسامي اشخاص و مكانها بيشتر از همه‌ي شاعران معاصر ديده مي‌شود. البته شاعر قبل از اين سه كتاب، آهنگ‌هاي فراموش شده را  داردكه خود شاملو آن را جزء كارنامه شعري‌اش نمي‌داند. البته از آن هم خواهيم نوشت.

2-    قسمتي كه در آن من شاعر دو پاره مي‌شود. پاره‌ي اول، گرفتار همان دغدغه‌هاي اجتماعي كه در جهت عشق به مردم گام برمي‌دارد. پاره‌ي دوم كه به سبب نااميدي از همين مردم علاقه‌مند به نيمه‌ي ناتمام است كه اغلب آن را در نيمه‌ي ناتمام آرماني، رؤيايي و اساطيري دنبال مي‌كند چرا كه شاعر از زندگي زناشويي‌اش گريزان است!

اين دو پارگي در «هواي تازه» اتفاق...    

برای تمام مطلب روی ادامه ی مطلب کلیک کنید    

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  | 

با چشمان باز

 

 جهارشنبه۲۴اسفند۱۳۸۴

 

تیر

وماه هایی که نمی کشند

اما منتظرت می گذارند جلوی یک دیوار

تا دعا کنی برای صدایی که راحتت کند

آتش!

 

 

دیروزها هم به او می گفتی زیبایی ات آتشین است

واین روزها که دهانت نمی جنبد

حتا برای گفتن جمله ای چهارکلمه

راستی حالت چطوراست

وحال تو

که به یک روز مهر قانعی

وهرگزسرویسی تورا جلوی هیچ مدرسه ای پیاده نمی کند

انگار مرگ از تو جلو افتاده است

وتو هر چه خودت را تیر می زنی جلوی یک دیوار

باز هم باید سلام مرتب و گرمی بدهی

 به همسایه هایی که از آنها بدت می اید

چرا که در مهمانی یکی از پنجشنبه شبها خواهند گفت

فلانی چقدر خودش را می گیرد

 

 

هنوز وقت نکرده ای که بپرسی

راستی ساعت چند است خانم آتشین!

وهر وقت وقت می کنی

می بینی چشم پنجره ها به گوش تمام دیوارها متصل است

تنها زمانی که با خودت می گویی از او

پارجه ای روی لب ها حالی ات می کند

هنوز محکومی به انتظار جلوی یک دیوار

جه تیر

وچه ماه هایی که زجرکشت می کنند

بی آتش

با چشمان باز!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  | 

تراژدي گناه

 

سه شنبه۲اسفند۱۳۸۴

 

 

 

 بخش دوم      

 

ديدگاه سكسواليته ي نوشته حتي نام سهراب را هم در برمي گيرد. فردوسي از زبان تهمينه دليل نام سهراب را اينگونه بيان مي   كند:

۱۰۹ چو خندان شد و چهره شاداب كرد

ورا نام تهمينه سهراب كرد

خودآگاه فردوسي اين گونه مي گويد اما ناخودآگاه فردوسي نام غريبي انتخاب كرده است كه خيلي به درد اين نوشته مي خورد. سهراب همان سرخ آب است و هنوز در زبان لري به «سرخ» سهر مي گويند اما آيا خندان شدن چهره براي نام سهراب دليل خنده داري نيست؟ سرخ آب يا آب سرخ _ فرقي نمي  كند _ هم آغوشي مردي و دختري باكره را تداعي مي كند و هم از تقدير نطفه اي مي گويد كه از اين نزديكي زاده مي شود و عاقبت سرخ و خونين مي ميرد.

كشتن سهراب توسط رستم نوعي توبه حماسي _ فلسفي و نمادين از طرف فردوسي است. هر چند رستم براي اين توبه بسيار تعلل مي كند و گويا مقابل توبه اي كه فردوسي برايش تدارك ديده است مقاومت مي كند. كيكاووس به دست گيو نامه اي براي رستم مي فرستد و از او مي خواهد:

۳۲۵ چو نامه بخواني به روز و به شب

مكن داستان را گشاده دو لب

۳۲۶ مگر با سواران بسيار هوش

ز زاول براني بر آري خروش

رستم با توجه به نامه  فوري شهريار درنگ مي كند و هر چهار روز مست مي كند. مقاومتي ناخودآگاه و خودآگاه و حتي نمادين به ياد و خاطره مستي آن شب و حضور تهمينه در زادگاهش / به مي دست بردند و مستان شدند/...

فردوسي بالاخره رستم را مي آورد اما دوباره رستم به خاطر سخنان تند شهريار از ادامه جنگ و به قولي توجه فلسفي و حماسي اش منصرف مي شود و برمي  گردد. ولي باز فردوسي از طرف شهريار، گودرز را پي پهلوان مي فرستد. پهلوان تحت تأثير سخنان زيركانه با گودرز قرار مي گيرد و فردوسي درست نقطه ضعف پهلوان را برايش رو مي كند تا ديگر براي بار سوم از جنگ دست بكشد. چرا كه اگر رستم براي بار سوم برمي گشت ديگر كار فردوسي و رستم روي هم تمام بود. فردوسي ترس رستم را برايش رو مي كند و رستم داناست كه پهلوان نبايد بترسد.رستم آماده مي شود و شبانه به ديدار پنهاني هم رزمش مي شتابد. گناه رستم در شب صورت گرفته بود. آن هم پنهاني. در آن شب كذايي فقط يك نفر از احوال رستم و تهمينه خبرداشت:

۶۳ يكي بنده شمعي معنبر به دست

خرامان بيامد به بالين مست

پس پرده اندر يكي ماهروي

چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوي

و در آن شب رزم نيز يك نفر همراه سهراب بود كه رستم را خوب مي شناخت و آن زندرزم نگون بخت بود.

شباهت شب ها به كنار: جنگ پدر و پسر با سلاح هايي است كه همه نماد جنسي مردانه دارند؛ دست آخر نماد، نمادين تر مي شود. پدر و پسر با هم كشتي مي گيرند پسر، پدر را به زمين مي زند و پدر پسر را فريب مي دهد. عوض همان فريبي كه آن شب در حالت مستي خورده بود. گويا درون پهلوان هنوز براي اين توبه نمادين آماده نيست. و در كشتي دوم فردوسي درون رستم را براي اين توبه آماده مي كند و اين بار با خنجري كه ظريف تر نماد جنسي مردانه قرار مي گيرد پهلوي پسر شكافته مي شود و سهراب سرنوشتي شبيه نامش پيدا مي كند و گفته سهراب بعد از ضربه كارد چقدر برايم از نامش غريب تر است: بدو گفت كاين بر من از من رسيد/ ...

هرچند شارحان شاهنامه معنايي ديگر از اين بيت آورده اند كه درست است اما تأويل اين بيت نيز مرا در به ثمررساندن اين نوشته ياري مي دهد. همه چيز از خود سهراب شروع شد و به خود سهراب پايان يافت. تولدي كه مرگ بود و مرگي كه تولد. تولد دوباره رستم. مي گويند مرگ تقدير آدمي است پس با اين حساب زندگي هم تقدير اوست. و چون بيشتر مرگ ها شبيه هم اند اغلب زندگي ها هم به نوعي شبيه هم اند: هرچند براي مدتي كوتاه، يك شبانه روز و كمتر، يك ساعت. فرويد پا از اين هم فراتر مي نهد و فكر تمام كودكان را شبيه هم مي خواند، آن هم تصاحب مادر و خشونت و جنگ نسبت به پدر. بعد كه پدر را قدرتمند مي يابد همذات پنداري مي كند و به جنس مخالف به غير از مادر گرايش پيدا مي كند. ما اين همذات پنداري را در سهراب مي بينيم وقتي كه بر گردآفريد جسور پيروز مي شود و بعد از پيروزي به او علاقه مند مي شود / ز گفتار او مبتلا شد دلش /... و گردآفريد ميهن دوست فريبش مي دهد و مي گويد كه تركان ز ايران نيابند جفت.

و مي بينيم كه سهراب دو بار فريب خورده است، چرا كه خود زاده به فريبي بيش نيست. آيا براساس همين حس همذات پنداري، اگر سهراب به وصال گردآفريد مي رسيد باز هم اين پسركشي اتفاق مي افتاد؟ سئوال بيهوده است چرا كه گذشته ها مثل تقديرها تغييرناپذيرند. حتي نوشته ها هم مثل تقديرها و گذشته ها تغييرناپذيرند. سهراب براي هميشه در شاهنامه با خنجر پدر كشته مي شود و رستم براي هميشه در شهر سمنگان مستانه در آغوش زني يك شبه به نام تهمينه مي خوابد و هر فردا هم او را رها مي كند و اوديپوس نيز در افسانه هاي تباي، هر شب با مادرش است و اين دور با هر خوانش ادامه پيدا مي كند و به اين راحتي همه چيز سر كاري است، حتي تقدير آدمي و به همان اندازه توبه اي فلسفي _ حماسي رستم و تهمينه و تعبيرهاي عارفانه كنيزك و زرگر. درست عين سركاري بودن زندگي مشقت بار سيزيف كه مدام سنگي را از پايين به بالا مي برد و باز از پايين...

اوديپوس و سهراب را، هركدام را كه پايين و بالا بگذاريم _ فرقي نمي كند _ يك تراژدي است. سهراب تراژدي توانايي و اوديپوس تراژدي دانايي. تراژدي كل آدمي هم از دانايي آغاز شد. با يك گناه كوچك و قابل بخشايش. خوردن يك ميوه، ميوه معرفت. ميوه  دانايي. نقطه  اوج هر تراژدي آغاز تراژدي است.رستم تا زماني كه توانايي اش را به رخ سهراب نمي كشد تراژدي آغاز نشده است. و اوديپوس زماني تراژدي اش آغاز مي شود كه از كارهاي گذشته اش آگاهي مي يابد، هر چند كه تراژدي اش از زماني آغاز شده است كه به سرنوشت شوم خود داناست، سرنوشتي كه او را به دانستن گناه خودش مي كشاند. و وقتي به گناهكاري خودش مي رسد؛ حركت نماديني رخ مي دهد. مادر _ زن، خودش را در خوابگاه عروسي به دار مي آويزد!

جايي كه مدام در آغوش پسرش خوابيده است و پسر وقتي كه به جسد به دار آويخته اش مي رسد كه تاب مي خورد، پيكر مادر _ زن را به زير مي كشد و با سوزن هاي جامه شاه بانو كه مثل كشتي و خنجر رستم نماد جنسي دارند چشمانش را كور مي كند، يعني جايي را كه مدام به بدن مادرش نگاه كرده است. رستم نيز با خنجري قصد گرفتن جان خودش را مي كند، اما انگار شهامت و مردانگي رستم تا ابد در اين داستان هزار و چند بيتي مرده است.عقده  اوديپ كه فرويد از آن سخن مي گويد فقط در اوديپوس به پدركشي منجر مي شود و در مبارزه هايي كه در ديگر داستان ها بين پدر و پسر رخ مي دهد اين پسر است كه مغلوب و كشته مي شود. درگيري پدر و پسر در افسانه هاي ايرلندي، انگليسي، دانماركي، روسي، آلماني، فرانسوي و حتي فيليپيني و هاوايي نيز آمده است. فريدون وهمن در مجله سخن، سال هجدهم، خلاصه اي از اين افسانه ها را آورده است. در همه اين داستان ها پهلوان به هوس، به عشق و اغلب به زور با زن يك شبه ارتباط برقرار كرده است و فردا آن زن را ترك كرده است. همين شباهت افسانه ها با هم است كه مرا باز از حركت رستم در اين داستان نااميد و دلزده مي كند و همين وارونگي پدركشي و پسركشي در اين نكته نهفته است كه در داستان اوديپوس كه پدر كشته مي شود زن، زن واقعي و هميشگي پدر است و در داستان هاي ديگر زني يك شبه و از روي هوس.شايد فردوسي ناخودآگاه به خطاي خودش و خطاكاري رستم پي برده است. رستم و تهمينه بايد مجازات خطاكاري هوس آلود و مستانه خود را پس بدهند. تهمينه با دلسوزي مادرانه، سهراب پسر را براي نبرد آماده مي كند. ميوه لذت خودش و رستم را. فردوسي هم، هميشه پهلوان گناهكار ما را آماده مي كند. نبرد بايد به نتيجه خودش برسد. و مي بينيم كه رستم پيشنهاد بزم و ميگساري سهراب را، يعني مستي و فريب دوباره آن لذت را رد مي كند:

۸۳۲ _ نشينيم هر دو پياده به هم

به مي تازه داريم روي دژم

و هرچند شايد اين به انديشه هاي آيين مهر و آناهيتا برگردد ولي باز حتي در آخرين نبرد، پهلوان گناهكار، كنار رود روي و سروتن خود را مي شويد اين گونه به ذهنم مي آيد كه رستم دارد خودش را به خاطر كاري كه انجام داده است غسل مي دهد تا براي توبه حماسي _ فلسفي اش مهياتر باشد.

۸۶۴ _ بخورد آب و روي و سرو تن بشست

به پيش جهان آفرين شد نخست

همي خواست پيروزي و دستگاه

نبود آگه از بخشش هور و ماه

سهراب مي ميرد و رستم پاك مي شود اما دوباره در داستاني ديگر يعني داستان اسفنديار خطا مي كند و تير بر چشم پاكي خود مي زند و از اين نكته است كه مي شود گذشت. تهمينه زن از رستم مرد برتر است. رستم توبه اش شكسته مي شود و ديگر كاري از دست فردوسي براي پهلوان گناهكار برنمي آيد. رهايش مي كند حتي با دست خودش چاله اي براي پهلوان مي كند. تير و نيزه و شمشيرهايي در آن مي كارد تا خون رستم آنها را آبياري كند. بعد رستم را به آنجا مي كشاند. به جايگاه مكافات. اكنون آفتاب و هر ايراني چشم بر اين صحنه دوخته است و تراژدي رستم اين گونه شكل مي گيرد. تراژدي گناه.

اين تأويل ها به كنار فردوسي چه كار زشتي انجام داد كه رستم را با حقه اي ساده كشت، آيا نمي توانست به طرزي مرموزانه او را ناپديد كند _ مثل گم شدن كيخسرو در برف _ تا هم سبكي اين گونه مردن از رستم زايل شود و هم روح بزرگوار اين ملت هميشه او را زنده بپندارد و اميد داشته باشد به برگشت دوباره آن از دل شن هاي سيستان، از ساحل درياي خزر و خليج فارس، از دره هاي البرز و زير بلوط هاي زاگرس... شايد فردوسي شاعر از رستم انتظارات بيشتري داشت و به همين خاطر از پهلوان گناهكار قطع اميد كرده بود. يك بار ياري اش داد تا بر اهريمن وجودش در جنگ با سهراب پيروز شود ولي بار ديگر پهلوان اهوراي درونش را از پا درمي آورد. آيا با اين حساب مي شود گفت سهراب اهريمن درون رستم بود و اسفنديار اهوراي وجودي اش؟!روزنامه ی شرق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  | 

خدا سرطان بگیره

 

 يك شنبه۳۰بهمن۱۳۸۴

 

دعا می کنم

خدا سرطان بگیره

تا بفهمه که خواهرم چه دردی داره می کشه

 

دعا می کنم

خدا سرطان بگیره

و از بس سوزن زده باشه

دیگه هیچ رگی تو دستاش پیدا نشه

 

دعا می کنم

خدا سرطان بگیره

ودردش به هیچ مسکنی پاسخ نده

 

دعا می کنم

خدا سرطان بگیره

وهیچ وقت نمیره!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  | 

قصه تمام نیست

 
جمعه۲۸بهمن۱۳۸۴ 
 
 
 
قصه تمام نيست
يلدايی گذاشته ام زير زبانم
دانه ای انار قرمز
 
 
قرمزی تمام هندوانه ها سهم اتل متلهايی که در خيابانها تصادف کرد
يکی بوديکی نبودهايی که زير چرخ ماشينها له شد
وجادوگران بی افسونی که در پياده روها راه افتاد
با باری از نايلونهای گوجه فرنگی وبادمجان
وهفت تير خوش دستی در جيب کت
شايدبی خيال ننه دريا
سيرياسيريا
زهرها وشليک ها
امروز تمام کلاغه هابه خانه رسيده اند
وهر شام سمی ميتوان با يک رمان پلیسی زندگی کرد و
بعد مرد
ياد مسيحی به اسمان
اسمان بی زهره و
خدايانی که نبخشيده اند هنوز
 لالايی هايی که به هم بدهکاريم    
لالالالا گل پونه    دنيا اينجور نميمونه
 
 
ماند ومانديم توی خانه هايی که هميشه کوتاهتر از دستهای هزارويک شب اند
هزارويک شب است
من اب دهان شهرزادی را قورت ميدهم
که می چرخاند خورشيد را درهوا
ياد بادبادکهای هفت سالگی
هفت ساله بوديم که جنوب شرجی بچه های خواب رفته اش را باد ميزد
اتل متل توتوله    دنيای ما چه جوره
 
 
قصه تمام نيست
شهرزادی گذاشته ام زير زبانم
درناهای خليج و
حبه قندی بی چای و قليان
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی 

آبی بخندی

 چهارشنبه۲۶بهمن۱۳۸۴

 

سبزی سبزه و لالايی نسيم

تو هميشه ابی بخندی

ای سرخ

که اسمان شکوفه ی کوچکی است

در برابر پيشانی بلند تو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی 

روز ادبیات

به مناسبت بیست و هفتم شهریور ماه روز ادب و شعر



دوشنبه۱۰بهمن۱۳۸۴ 

 

 

 

آدمى آفريده خداست و ادبيات آفريده آدمى. شايد به اين خاطر است كه كانون نويسندگان براى نوشتن «به نام خدا» مشكل دارد. هر آفريده و آفرينشى براى خودش تاريخى دارد. ادبيات نيز كه عالى ترين درك آدمى از آفرينش است تاريخى به اندازه عمر آدمى دارد. يا تاريخى به اندازه عمر نا معلوم خدا. مگر نه اينكه در سطر نخست انجيل يوحنا نوشته شده است: در آغاز كلمه بود/ و كلمه نزد خدا بود... حالا كلمه نزد ماست اما ببينيم اين كلمه چگونه پاس داشته مى شود.ادبيات در گذر روزهايش تركيبى با تاريخ ساخته است كه در رشته ادبيات هنوز سنتى و سنگ مانده! به اسم تاريخ ادبيات پاس مى شود، ولى اين پاس هيچ وقت گل نمى شود! كپى نويسى هاى اين تاريخ هم كه شده كار گل! اين تاريخ فرزندان بى شمارى را در گهواره و گور ورق هايش خوابانده است. فرزندان با شناسنامه و بى، كه فقط روز تولد و مرگ و قرنشان آن هم به قمرى مهم شده است. فرزندان بزرگى كه محكوم اند به پشت ميله هاى سطرهاى تاريخ ادبيات! فقط تعداد معدودى از اين نام ها آزاد شده اند، آنها هم به صورت توفيق اجبارى! كى بها مى دهد؟ مگر اينكه باز- مثل ادبيات كلاسيك- خارجى ها بيايند و به داد معاصر برسند.
معاصرى كه هيچ جايگاه خاصى در تحصيلات آكادميك ندارد، چه به صورت نقد ادبى- ادبيات خلاق- ادبيات تطبيقى و چه به صورت هر لولويى! كه اين تنعم زدگان راحت طلب بى مطالعه سنت زده سنگ شده! (تتابع اضافات دارد) مثل بچه اى از آن مى ترسند. به هرحال خود اين ادبيات، به طور كلى فرزند آرام و بى گلايه اى است كه از خودش شناسنامه ندارد. مثل اسطوره اى آفرينش آدمى نه روز تولدش معلوم است، سال وفاتش هم كه خط تيره ولى همين تيرگى سطرهاست كه بالاتر از روشنى خورشيد نشسته است. نشستنى كه مثل نشست هاى مسئولان اول شخص مفرد، دوم شخص و چهاردهم شخص مفرد و... به خواب نيمروز تابستانى بيشتر شباهت دارد تا به آماده شدن دونده اى براى دويدن. براى همه ادبيات- چه شعر و چه داستان و چه هر نثرى كه از ادبيات مايه مى گيرد- دونده اى نيست تا مشعلش راه و روزى خاص و واقعى برافروزد و افرازد. افروختن اين مشعل همه شمول زحمت زيادى مى خواهد، چرا كه بى زحمت و ناشيانه كه خالى از جنبه هاى ادبيات مدح و متعهدگونه نيست، از يكى دوسال به اين طرف روزى را در تقويم- ذكر نكردن آن سنگين تر- به نام روز شعر جا دادند!اما آيا ادبيات ايران فقط شعر خالى است و مگر اين تقويم پر از تعطيلى غيرايرانى چقدر جاى خالى دارد كه شاخه هاى ديگر ادبيات نيز هركدام به طور جداگانه روزى داشته باشند. تازه روز تولد اين شاعر آيا در حد و اندازه هاى اين روز لطيف است؟ شاعران بزرگ كجا رفته اند، براى گل چيدن يا گل لگد كردن! اين روز با توجه به سه حرفى بودن شعر، بزرگ تر و پرحرف تر از شهريار شش حرفى است. به درستى كه شاعران آزاد و بى ادعاى معاصر اين بوم كه هميشه هيچ، انگار شاعران بزرگ كلاسيك اش نيز مرده اند چرا كه آنها نيز- اگر حقى باشد- از حق خودشان كه شايسته اين روزند دفاعى نمى توانند بكنند!از اين حق و نا ها بگذريم كه اين حرف ها همه مقدمه اى است براى حرفى تازه و ديگر بياييم صادقانه، به دور از دسيسه هاى سياست و تعهد، در اين تقويمى كه مثل اتوبوس شركت واحد كم كم صندلى هايش دارد پر مى شود و فقط سالى يك بار در ايستگاه هاى خاص خودش چند لحظه اى توقف مى كند، تابلويى مجاز - نه غيرمجاز- براى ايستگاه ادبيات نصب كنيم، تا در اين ايستگاه يك روزه چند لحظه اى براى اين مسافرى كه همه نام ها را در كوله بارش دارد توقفى داشته باشيم. سوارش كنيم- اگرچه جايش بر چشم ماست- از او تجليل و به بزرگى و بزرگ بودن و ماندنش در دنيا نازش و افتخار. اين احترام شايسته جاى دورى نمى رود، اگرچه از سطر و خط هاى مرزمان مى گذرد.به هرحال، تا حال كه براى اين مسافر خسته از نفس افتاده بى عصا حتى جايى براى سرپا ايستادن نيست، وگرنه جوانان نجيب و غريب اين بوم آنقدر نزاكت و ادب دارند كه صندلى خودشان را به اين مسافر غريب وامانده بسپارند. به خدا من اين مسافر را ديدم كه هفته پيش پول هايش را مى شمرد و تا سرماه برايش فقط هفت هزار تومان مانده بود! او كارش از هشتش گرو نه گذشته بود! به خدا من اين مسافر را ديدم كه براى بيدار نشستن ها و بالا رفتن شيشه عينك چشمانش مدام پله هاى انتشاراتى ها را بالا مى رفت و در آخر دو هفته پيش شنيدم كه شنيد: اين كار فروش نمى كند! چاپ نمى كنيم! آيا چنين آدمى تجليل مى خواهد.نه نمى خواهد! آرى شما راستگوتر هستيد. بياييم اگر همتى باشد اگرچه نه تقويمى- كه اين كار فقط از كانون نويسندگان بر مى آيد- روز قيام براى ادبيات داشته باشيم. در اين روز و هر روز بيشتر از آنكه به فكر مرده هاى خوشبخت باشيم كمى به زندگان بدبخت فكر كنيم. بى خود نيست كه در دهان ها افتاده است، ما ملت مرده پرستى هستيم. سووشون و سوگ هاى ديگر مثل اين جمله هدايت «تنها مرگ است كه دروغ نمى گويد.» لااقل دست اين مرده در ادبيات از همه جا بالاتر است.

بزرگداشت هاى پاره پاره تقويمى- حافظ، سعدى، خيام و...- همه جاى تقدير دارند اما اگر اينان سهم و حق بزرگى دارند، آيا بايد سهم و حق آنانى كه در پله هاى پايين تر قرار دارند فراموش شود؟!براى قيام به خاطر همه ادبيات- چه معاصر و چه غير، چه شاعر و چه داستان نويس- اين سرزمين روزى خاص كه به هيچ كس برنخورد پيشنهاد مى شود- نظر شخصى است و ديگران صاحب نظر هستند- روزى كه- در حقيقت شبى كه- نمادى از ادبيات شفاهى است. مگر نه اينكه در اين شب كه حالا كمرنگ شده، مادر و پدر بزرگ ها براى نوه ها تا پاسى از شب داستان مى گفتند و شعر مى خواندند. آيا درازترين شب سال از زاويه اى، به صورت ناخودآگاه يادگار و نمادى از تا دير وقت نشستن هاى شاعران اين شعرها و نويسندگان داستان ها نيست؟ روز ادبيات در شب يلدا فقط تركيب قشنگى است وگرنه مى دانيم كه گره كور نويسندگان اين بوم و بر، با چنين روزى نيز باز نمى شود. احمد شاملو چه خوب گفته است: از انسان كه تويى قصه ها توانم ساخت/ غم نان اگر بگذارد...خبرنامه گویا

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی 

گل سرخ و دریا

 

جهارشنبه۲۸دي۱۳۸۴

 

شاعر هميشه می گفت

بايد جان داشته باشند کلمه ها

نوشت گل سرخ و تقديمش کرد

کسی آن را نگرفت

شاعر دلش گرفت

نوشت دريا و

خودش را غرق کرد در آن

کسی پيدا نشد بنويسد حتی

تور ماهيگيری!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی 

برای خواهرم

 
 شنبه۳دي۱۳۸۴
 
دنيا
فقط چهارحرف دارد
وتو
يک حرف از دنيا بيشتر داری
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی